امتیاز موضوع:
  • 153 رای - 2.73 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
به همین سادگی
A.ZH آنلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: به همین سادگی
ما كاملا بي آلايش، پاك و ساده بدنيا مي آييم اما دنيا شروع به ترسيم طرح و نگارهايي در لوح سفيد ما مي كند. شروع به شكل بخشيدن به ما مي كند. همه كس را آلوده و مسموم مي كند. تا كودك به اندازه اي رشد يابد كه بتواند مستقل فكر كند، دنيا او را ويران مي سازد. تا آن زمان او را معلول و از كارافتاده مي كند. زير بغل او عصاهاي قرار مي دهد تا قادر نباشد روي پاهاي خودش بايستد. تا فراموش كند راي و نظر خويش را بكار گيرد. دنيا او را كاملا متكي و وابسته ساخته است. بزرگترين دسيسه عليه انسانيت است، وادار ساختن هر انساني به معلول بودن- نه معلول جسمي، ‌بلكه معلول روحي. و ترفندي كه بكار مي رود ذهن بخشيدن به توست تا افكار،‌اميال و هوسها خودآگاهي تو را مدفون سازند. «‌ خود » آرمانگرايي،‌ كيش و مسلك، ‌سياست و هزار و يك چيز ديگر لايه به لايه روي آگاهي تو انباشته مي شوند. خودآگاهي شفاف و آيينه گون تو تيره و تار مي شود و آنگاه يك زندگي ناشايست، يك زندگي بدون لطافت، يك زندگي كوركورانه و كاملا وابسته را در پيش مي گيري. و تنها كاري كه بايد انجام دهي خنثي كردن تمام دسيسه ايي است كه جامعه بر عليه تو بكار برده است. بنابراين من درس تزكيه نفس و درس اخلاق نمي دهم. من فقط درس مراقبه مي دهم تا تو بتواني از دست ذهن رها شوي. ذهن متعلق به جامعه است و مراقبه متعلق به تو. تو به كمك مراقبه كاملا آزاد و رها مي شوي و ناگهان گنج باطني خويش را كشف مي كني. و اين سرآغاز سفر بزرگ شادي و نشاط، ‌زيبايي، ‌آواز و ترانه و بزم شادي است. سفري كه بي پايان است. سفري كه به تو نگاهي جاودان مي بخشد. به تو اطمينان مي بخشد كه جاودان هستي...
2018-06-13, 01:50 PM
پ.خ ارسال‌ها
A.ZH آنلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: به همین سادگی
مرغابی یاعقاب؟؟
 
وقتی شما به کشوری سفر می‌کنید، جالب‌ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.

اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده‌اید.

اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. 

خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید...

هاروی مک کی می‌گوید:
روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه‌ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده‌ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: 
"لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید." 

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:
"لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید."
 
بر روی کارت نوشته شده بود:
در کوتاه‌ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن‌ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می‌رسانم.
 
من چنان شگفت‌زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره‌ای دیگر فرود آمده است.
 
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته‌ای شدم. 
پس از آن‌که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
"پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟

در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانی که رژیم تغذیه دارند هست."

گفتم: "خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم."

راننده پرسید: "در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟"
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: "اگر میل به مطالعه دارید مجلات در اختیار شما است."

آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
"این فهرست ایستگاه‌های رادیویی است که می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید. ضمنا من می‌توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی  اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می‌توانم سکوت کنم.

در هر صورت
 "من در خدمت شما هستم."

از او پرسیدم: 
"چند سال است که به این شیوه کار می‌کنید؟"
پاسخ داد: " دو سال." 
پرسیدم: "چند سال است که به این کار مشغولید؟"
جواب داد: "هفت سال." 
پرسیدم "پنج سال اول را چگونه کار می‌کردی؟"
گفت: "از همه چیز و همه‌کس، از اتوبوس‌ها و تاکسی‌های زیادی که همیشه راه را بند می‌آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می‌نالیدم.

روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به "رادیو" گوش می‌دادم که "وین دایر" شروع به سخنرانی کرد.

مضمون حرفش این بود که مانند "مرغابی‌ها" که مدام واک واک می‌کنند، "غرغر" نکنید، به خود آیید و چون "عقاب‌ها" اوج" گیرید.

پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه‌هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آن‌ها بسته بودم. 

تاکسی‌های که رانندگانش مدام غرولند می‌کردند، هیچ‌گاه "شاد و سرخوش" نبودند و با مسافرانشان "برخورد" مناسبی نداشتند.

"سخنان وین دایر،" بر من چنان "تاثیری" گذاشت که تصمیم گرفتم "تجدید نظری" کلی در "دیدگاه‌ها و باورهایم" به وجود آورم.

پرسیدم: "چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟" گفت: "سال اول، درآمدم "دوبرابر" شد و سال گذشته به "چهار برابر" رسید. 

نکته‌ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آن‌ها به شنیدن آن "رغبت" نشان دادند و از آن استقبال کردند. 
بقیه به انواع و اقسام "عذر و بهانه‌ها" متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه‌ای را نمی‌توانند برگزینند."

شما در زندگی خود از "اختیار" کامل "برخوردارید" و به همین دلیل نمی‌توانید "گناه" نابسامانی‌های خود را به "گردن" این و آن بیندازید.

"پس بهتر است برخیزید،
 به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای "موفقیت" را یکی پس از ديگرى بپرسم.
2018-06-16, 12:23 PM
پ.خ ارسال‌ها
A.ZH آنلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: به همین سادگی
مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند تا اینکه قورباغه‌ها علیه مارها به لک لک‌ها شکایت کردند. لک لک‌ها تعدادی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغه‌ها از این حمایت شادمان شدند.

طولی نکشید که لک لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها !!! قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند! عده ای از آنها با لک لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند.

مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لک‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها کردند! حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند. ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ! اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان؟
2018-07-12, 12:58 AM
پ.خ ارسال‌ها
A.ZH آنلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: به همین سادگی
تفکر


ما هیچ وظیفه ای نداریم که دیگران را از خودمان راضی نگه داریم؛
که رشته تحصیلیمان را جوری انتخاب کنیم که آنها فکر میکنند بهتر است،
که شغلمان چیزی باشد که توی جامعه موجه تر باشد...
ما هیچ وظیفه ای نداریم
که موهایمان را طوری که به نظر دیگران بهتر است آرایش کنیم،
که رژ قرمزی که زیباتر به چشمانشان می آید را روی لبهایمان بکشیم،
که ریش هایمان را آنطور که میخواهند اصلاح کنیم...
ما هیچ وظیفه ای نداریم که لباسی  بپوشیم که معقول تر است،
طوری توی خیابان بخندیم که معمول تر است...
شبها یک ساعتی برگردیم که کسی نگوید دیر است، زود است، این چه ساعتی است...
ما وظیفه نداریم راجع بچه دار شدن یا نشدنمان  به کسی توضیح بدهیم،
یا دلیل بتراشیم برای بالاتر رفتن سن و ازدواج نکردنمان...
ما هیچ وظیفه ای در قبال نگاه مردم به ابروهای پر شده،
ریش های بلند شده،
لباس های گاهی کهنه شده امان نداریم...
ما هیچ وظیفه ای نداریم که بگوییم چرا همین حالا توی خیابان زدیم زیر گریه،
چرا همین حالا نیشمان باز است و چرا فردا دلمان سرکار نخواسته و نرفتیم...
ما وظیفه نداریم به دیگران بفهمانیم که چرا لباس عروسمان فلان شکل بوده،
تالار عروسیمان دور از شهر بوده،
یا رنگ چشمان شوهرمان آبی
و چرا همسرمان را با اضافه وزنی که دارد دوست داریم...
ما فقط در قبال خودمان وظیفه داریم؛
که یک رشته ای را انتخاب کنیم که دوست داریم،
آنجور لباس بپوشیم که دوست داریم
که رفتارهایمان به نظر خودمان منطقی باشد
و روال زندگیمان به میل خودمان...
ما در برابر راضی نگه داشتن هیچ کس هیچ وظیفه ای نداریم
الا خودمان...
2018-12-17, 03:12 PM
پ.خ ارسال‌ها


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 7 مهمان