امتیاز موضوع:
  • 115 رای - 2.57 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دلم تنگ است
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
هربار از من ناراحت میشد
دستمو ول میكرد 
میرفت یك متر جلوتر از من قدم میزد
تمام عرض یك پارك رو اینطوری طی میكردیم
تا اینكه تموم میشد و میومد دستمو میگرفت و به حرفاش ادامه میداد 
یه جوری كه انگار نه انگار ناراحت شده؛
هرچقدر میگذشت بیشتر عاشقش میشدم
تا اینكه سال بعدش وسط اون روزای خوب، توى اون دریاى لعنتى ...براى همیشه از دست دادمش

بعد از چندین سال الان،
من هرجا قدم میزنم 
حس می كنم همیشه اون یك متر جلوتر از من قدم میزنه و من پشیمون لحظاتی هستم كه گذاشتم اون عرض یك پارك رو تنهایی با ناراحتى هاش طی كنه،
ما همه چی رو دیر می فهمیم...
#امیرعلی_ق
(آخرین تغییر در ارسال: 2018-02-09, 12:03 AM توسط A.ZH.)
2017-03-24, 06:10 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
دلتنگی با دلتنگییی فرق دارد.
کسی که معشقوش را از پشت تلفن
که با عطر بوسه و دوستت دارم شکوفه داده اند،
در آغوش میکشد آدم دلتنگی است
کسی که قبل از خداحافظی دست عشقش را میگیرد 
و بیخیال تمام موجودات زنده و غیر زنده ی دنیا با عاشقانه ترین نگاهها به او میفهماند
که ندیدنش تا فردا چقدر او را غمگین خواهد کرد آدم دلتنگی است
کسی که با شنیدن هر دوستت دارم محتاج شنیدن هزاران دوستت دارم 
در ثانیه میشود آدم دلتنگی است
اماکسی که دلیل هنوز دوست داشتن عشق رفته اش را نمیداند آدم دلتنگییییی است...
کسی که
شب قبل از خواب،
تا صبح اشک میریزد و آرزو میکند که کاش کابوس رفتنش تمام شود
آدم دلتنگییی است...
کسی که با دیدن هر باران در خاطراتش غرق میشود آدم دلتنگییی است...
دلتنگی با دلتنگییی فرق دارد،
دلتنگی دست و پا دارد
میتواند شبها و روزها جاده ها را زیر پا بگذارد و بالاخره توی آغوش رسیدن به آرامش برسد اما دلتنگییییی آنقدر توی دل میماند که تمام وجود آدم را میگیرد،
که امان آدم را میبرد که میشود
معشوق رفته ی آدم،
که با هر تپش هزار بار در ثانیه میکشد و زنده میکند...
دلتنگی با دلتنگیییی زمین تا آسمان فرق دارد 

  صفا سلدوزی
(آخرین تغییر در ارسال: 2018-02-09, 12:04 AM توسط A.ZH.)
2017-04-11, 08:31 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
خیلی شیطون بودم،
هیچ جوره نمیشد منو کنترل کرد!
همیشه باید یه چیزی میشکست،
یکی شکایت میکرد ازم
یا میخواستن از مدرسه مامانمو...

مامانم اما خیلی صبور بود..
وقتایی که کلافه میشد,
تو چشمام نگاه میکردو دستشو نشونم میداد.
بهم میگفت:
"رگای دستمو نگاه کن؟
دارم پیر میشم !
تو منو خیلی اذیت کردی,
دیگه امسال میمیرم از دست تو!"

مامانم بر خلاف تو،
خیلی خوب میشناخت ترس هامو.
به ساعت نمیکشید،
که وقتی خواب بود،
میرفتمو دستشو از زیر پتو میکشیدم بیرون,
انقدر رگهاشو میبوسیدم تا بیدار میشد
و من رو با لبخند میکشوند زیر پتو...

خوب میدونست ,
من رو فقط ترسِ از دست دادن میترسوند.

امروز!
من..
هنوز دارم اون ترس هامو...

وقتی خداحافظی میکنی
و در ماشین رو میبندی ;
نگاه میکنم که فقط میری
یا مث اوایل ,
وسطش برمیگردی و چند بار نگاهم میکنی.
اگه رفتی، که رفتی..
اگه نه..
اگه از دور برگشتی و نگاهم کردی
اونوقت مث بچگی هام،
مث رگای دستای مامان،
میبوسم نگاهاتو از دور...
(آخرین تغییر در ارسال: 2018-02-09, 12:05 AM توسط A.ZH.)
2017-05-11, 11:00 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
مي‌روي ، برمي‌گردي ، قدم مي‌زني
ما نشسته‌ايم
ما ساکت و خاموش نگاهت مي‌کنيم
انگار بوي کبريت و کبوتر سوخته مي‌آيد
مي‌گويي يک نفر اينجا
اين گل سرخ را بوييده است
يک نفر اينجا بوي بوسه مي‌دهد
يکي از ميان شما خوابِ ستاره ديده است

ما مي‌ترسيم
خاموشيم
نگاهت مي‌کنيم
فقط يکي از ميان ما آهسته مي‌پرسد
سردت نيست ؟
بفرما کنارِ سنگچينِ روشن رويا
همه‌ي ما اهلِ همين حواليِ غمگينيم
نگرانِ آسمانِ اخم‌کرده‌ي بي‌کبوتر نباش
فردا حتما باران خواهد آمد

مي‌روي ، برمي‌گردي ، قدم مي‌زني
مي‌گويي آب در اجاقِ روشن بريزيم
آب در اجاقِ روشن مي‌ريزيم
مي‌گويي ديدنِ روشنايي خوب نيست
شنيدنِ رويا بد است
و باران به خاطر شماست که نمي‌بارد

ما مي‌ترسيم
خاموشيم
نگاهت مي‌کنيم
و ديگر کسي از ميانِ ما
به سنگچينِ روشنِ رويا نمي‌انديشد
به کبوتر و کبريت
به ارغوان و آينه نمي‌انديشد

برمي‌خيزيم ، مي‌رويم ، برمي‌گرديم
و باز بعد از هزار سالِ تمام
ترا و دريا را مي‌شناسيم
 
برايت بوسه و باران آورده‌ايم
نترس عزيزم ، نترس 

سيد علي صالحي
2017-06-22, 12:41 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,137
موضوع‌ها: 1,469
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
RE: دلم تنگ است
این روز ها دوره ،دوره گرگ هاست !

مهربان که باشی می پندارند دشمنی ؛
گرگ که باشی خیالشان راحت می شود؛
که از خودشانی!
ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم !!!
2018-02-09, 12:01 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,137
موضوع‌ها: 1,469
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
RE: دلم تنگ است
راستی خدادلم هوای دیروز را کرد
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم 
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشیداین بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو 
دلم میخواهد …

می شود باز هم کودک شد؟؟
2018-02-09, 12:04 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
چه شور ها که من به پا ز شاهناز میکنم

در شکایت از جهان به شاه باز میکنم

جهان پر از غم دل از زبان ساز میکنم

ز من مپرس که چونی؟ دلی نشسته به خونی...

ز اشک پرس که افشا نموده راز درونی

اگر که جان از این سفر بدون دردسر 

اگر به در برم من به شه خبر برم من

چه پرده های نیرنگ زشان به بارگاه شه درم من

حبیبم زشان به بارگاه شه درم من... 
'عارف قزوینی'
2018-03-08, 02:02 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
special آفلاین
عضو

ارسال‌ها: 1
موضوع‌ها: 0
تاریخ عضویت: 2019 Apr
اعتبار: 0
RE: دلم تنگ است
دلم کودکی‌هایم را می‌خواهد ...
دلم می‌خواهد بنویسم، بنویسم و باز هم بنوسیم و بنویسم ...
 قلمم را در دست می‌گیرم، کلمات به ذهنم هجوم می‌آورند و فرار می‌کنند. نمی‌دانم چرا هرکاری می‌کنم جفت‌وجور نمی‌شوند ...
می‌خواهم آنچه در ذهن دارم را بر روی کاغذ بیاورم ولی نمی‌توانم ...
حس عجیبی است این‌گونه لحظات ...
 درست مثل حس و حال غروب جمعه ...
تلخ و دلگیر ...
 بعض گلویم را می‌فشارد و اشک‌هایم جاری می‌شوند ...
 اشک‌هایم را پاک می‌کنم ...
 جلوی نوشتم را می‌گیرند ...
مانده‌ام بین دو راهی گفتن و نگفتن، نوشتن یا ننوشتن ...
دلم هوای کودکی‌هایم را کرده است ...
 همان کودکی‌هایی که همه‌چیز برایم بوی تازگی داشت ...
همان کودکی‌هایی که عید و تابستان و زمستانش عجیب بوی زندگی می‌داد ...
سرو کله زدن‌های کودکانه با خواهرها و برادرهایم سر اینکه من بهترم یا تو؟ من در بازی از تو قوی‌ترم یا تو از من؟ دعواهایی که معمولاً با مداخله مادرم تمام می‌شد و کمی بعد دوباره شروع می‌شد و قبل از آمدن پدرم به خانه هم معمولاً تمام می‌شد ...
دلم همان کودک‌هایی را می‌خواهد که سیزده بدر یا تابستان‌ها پشت پدرم سوار شوم و بالای کوه برویم. آن زمان‌ها دنیا چقدر برایم بزرگ بود ...
 ولی در کنار پدرم این بزرگی برایم اصلا ترسناک نبود ...
یادآوری لحظه نگریستن از بالای و گرفتن دستان مردانه و پر امنیت پدرم هنوز هم برایم بهترین حس دنیاست ...
الان همه‌چیز فرق کرده است ...
دیگر هیچ‌چیز مثل سابق نیست ...
روزگار عجیب بازی می‌کند با آدم‌ها ...
دستان پدرم دیگر الان هرازگاهی می‌لرزد، حوصله خیلی چیزها را ندارد حتی گاهی اوقات حوصله خودش را ...
 دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. نه این حس را می‌توانم در خانه پیدا کنم نه در جامعه نه در بین دوستان و نه هیچ کجای دیگر ...
 چقدر سخت است کل روز را دخترانه مرد باشی و شب بالشت از هق‌هق گریه‌های دخترانه‌ات تا خود صبح خیس شود ...
 کاش می‌شد زمان را به عقب باز گردانم، به همان کودکی‌هایم، به همان دوران پر از نشاط و شادی‌های کودکانه‌ام ...
کاش می‌شد فارغ از تمام مشکلات و سختی‌ها گم شوم در دنیای شیرین کودکی‌هایم ...
دلم کودکی‌هایم را می‌خواهد ....
 
2019-05-01, 05:57 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 4 مهمان