امتیاز موضوع:
  • 126 رای - 2.37 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ريشه ضرب المثل ها
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,094
موضوع‌ها: 1,445
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#1
ريشه ضرب المثل ها
روغن ريخته را نذر امامزاده كرده

يكي‌بود، يكي‌نبود. در يكي‌ از روستاها مرد ثروتمندي‌ زندگي‌ مي‌كرد. او با اين‌كه‌ مال‌ و دارايي‌ زيادي‌ داشت، خيلي‌ خسيس‌ بود. در آن‌ روستا امامزاده‌اي‌ هم‌ بود كه‌ سال‌هاي‌ سال‌ پيش‌ از آن‌ ساخته‌ شده‌ بود و كم‌كم‌ داشت‌ خراب‌ مي‌شد. سقف‌ امامزاده‌ ترك‌ برداشته‌ بود، ديوارهايش‌ نم‌ كشيده‌ بود و... مردم‌ به‌ امامزاده‌ي‌ روستايشان‌ علاقه‌ و عقيده‌ي‌ زيادي‌ داشتند. شب‌هاي‌ جمعه‌ در امامزاده‌ جمع‌ مي‌شدند، دعا مي‌خواندند، عبادت‌ مي‌كردند و براي‌ شادي‌ روح‌ نزديكانشان‌ نان‌ و خرما پخش‌ مي‌كردند و آش‌ نذري‌ خيرات‌ مي‌دادند. يكي‌ از ريش‌سفيدهاي‌ روستا، به‌ فكر تعمير امامزاده‌ افتاد. فكرش‌ را با روستاييان‌ در ميان‌ گذاشت‌ و قرار شد هر كس‌ در حد توانش‌ كمك‌ كند تا ساختمان‌ امامزاده‌ را بازسازي‌ كنند. آن‌ كه‌ داشت، پول‌ داد. آن‌كه‌ نداشت، گندم‌ و نخود و ل وبيا و چيزهاي‌ ديگر داد. آن‌ كسي‌ هم‌ كه‌ واقعاً چيزي‌ نداشت‌ و دستش‌ به‌ دهانش‌ نمي‌رسيد، قول‌ داد كه‌ بعضي‌ از روزها به‌ امامزاده‌ برود و براي‌ بازسازي‌ آن‌ كارگري‌ كند. همه‌ بزرگ‌ و كوچك‌ دست‌ به‌ كار شدند تا هرچه‌ زودتر ساختمان‌ امامزاده‌ را بازسازي‌ كنند. تنها كسي‌ كه‌ نه‌ پول‌ داد، نه‌ جنس‌ داد و نه‌ حاضر به‌ كار شد، همان‌ مرد ثروتمند خسيس‌ بود. يك‌روز ريش‌سفيد ده‌ سراغ‌ مرد ثروتمند رفت‌ و گفت: "همه‌ براي‌ بازسازي‌ امامزاده‌ كمك‌ كرده‌اند. تو كه‌ ماشاءالله‌ وضع‌ مالي‌ات‌ از همه‌ بهتر است، بهتر است‌ چيزي‌ نذر كني‌ و براي‌ كمك‌ بدهي؟" مرد ثروتمند كمي‌ فكر كرد و گفت: "من‌ هم‌ چيزي‌ خواهم‌ داد، گندمي‌ نخودي‌ چيزي‌ خواهم‌ داد تا به‌ شهر ببريد و بفروشيد و خرج‌ امامزاده‌ كنيد." مرد ريش‌سفيد تشكر كرد و رفت‌ دنبال‌ كارش. چندروز گذشت. كار بازسازي‌ امامزاده‌ با كمك‌ اهالي‌ روستا پيش‌ مي‌رفت، اما از كمك‌ مرد ثروتمند خبري‌ نبود. تا اين‌كه‌ يك‌ روز مرد ثروتمند تصميم‌ گرفت‌ به‌ شهر برود. او روغن‌ زيادي‌ از شير گاو و گوسفندهايش‌ تهيه‌ كرده‌ بود. روغن‌ را توي‌ ظرف‌ بزرگي‌ ريخت‌ و بار الاغش‌ كرد تا به‌ شهر ببرد و بفروشد. سر راه، گذارش‌ به‌ كنار امامزاده‌ افتاد. از قضاي‌ روزگار پاي‌ الاغش‌ لغزيد و به‌ زمين‌ خورد. ظرف‌ روغن‌ هم‌ از روي‌ الاغ‌ افتاد و به‌ زمين‌ ريخت. مرد ثروتمند از اين‌ كه‌ روغن‌ گرانبها و ارزشمندش‌ روي‌ زمين‌ ريخت‌ خيلي‌ ناراحت‌ شد. هرچه‌ بد و بيراه‌ داشت، نثار الاغ‌ بيچاره‌ كرد. فوري‌ روي‌ زمين‌ نشست‌ و مشغول‌ جمع‌آوري‌ روغن‌ ريخته‌ شد. تا آن‌جايي‌ كه‌ مي‌توانست‌ روغن‌ خاك‌آلوده‌ را با دست‌ جمع‌ كرد و توي‌ ظرف‌ روغن‌ ريخت. اما روغن‌ جامد نبود. چيزي‌ نبود كه‌ بشود همه‌ي‌ روغن‌هاي‌ ريخته‌ را از روي‌ خاك‌ جمع‌ كرد. مرد ثروتمند ديگر نمي‌توانست‌ به‌ شهر برود. بايد به‌ خانه‌ برمي‌گشت‌ تا روغن‌ آلوده‌ را دوباره‌ گرم‌ كند، خاك‌هاي‌ مخلوط‌ شده‌ با روغن‌ را از روغن‌ جدا كند، روغن‌ را صاف‌ كند و دوباره‌ به‌ شهر برود و بفروشد. با اين‌ حساب، هم‌ مقداري‌ از روغنش‌ را از دست‌ داده‌ بود، هم‌ كلي‌ كار برايش‌ جور شده‌ بود. مرد ثروتمند كنار روغن‌ بر خاك‌ ريخته‌ ايستاده‌ بود. هم‌ عصباني‌ بود و هم‌ غصه‌ مي‌خورد. كارد مي‌زدي‌ خونش‌ درنمي‌آمد. ريش‌سفيد روستا كه‌ از دور شاهد گرفتاري‌ مرد ثروتمند بود، با صداي‌ بلند به‌ او سلام‌ داد. ريش‌سفيد با ديگران‌ مشغول‌ بازسازي‌ امامزاده‌ بود و از آن‌ دور نمي‌توانست‌ بفهمد كه‌ واقعاً چه‌ بلايي‌ سر مرد خسيس‌ ثروتمند آمده‌ است. فقط‌ مي‌دانست كه‌ الاغش‌ رم‌ كرده‌ و بارش‌ را به‌ زمين‌ انداخته‌ است. ريش‌سفيد بعد از سلام‌ گفت: "اوقور بخير، مثل‌ اين‌كه‌ داري‌ به‌ شهر مي‌روي؟" مرد ثروتمند گفت: "بله، داشتم‌ به‌ شهر مي‌رفتم. اما حالا بايد برگردم." ريش‌سفيد، بي‌خبر از ماجرا گفت: "ان شاءالله‌ از شهر كه‌ برگشتي، كمكي‌ هم‌ به‌ ساختمان‌ امامزاده‌ بكن." ناگهان‌ فكري‌ شيطاني‌ به‌ مغز مرد ثروتمند خسيس‌ راه‌ پيدا كرد و با صداي‌ بلند به‌ ريش‌سفيد گفت: "بيا پايين! بيا همين‌ الان‌ كمك‌ مرا بگير و ببر." كساني‌كه‌ مشغول‌ كار ساختمان‌ امامزاده‌ بودند، خوشحال‌ شدند كه‌ مرد خسيس‌ هم‌ حاضر شده‌ كمك‌ كند. ريش‌سفيد با عجله‌ خودش‌ را به‌ مرد ثروتمند رساند و گفت: "دستت‌ درد نكند. حالا چه‌ چيزي‌ براي‌ كمك‌ مي‌خواهي‌ بدهي؟" مرد ثروتمند گفت: "اين‌ روغني‌ را كه‌ روي‌ خاك‌ ريخته‌ جمع‌ كن‌ و صاف‌ كن‌ و ببر بفروش. با پولش‌ هم‌ امامزاده‌ را بساز." مرد ريش‌سفيد خيلي‌ ناراحت‌ شد و گفت: "خودت‌ جمع‌ كني‌ بهتر است. روغن‌ ريخته‌ را نذر امامزاده‌ مي‌كني؟" از آن‌ به‌ بعد، كسي‌ كه‌ مال‌ بي‌ارزش‌ و به به‌درد نخوري‌ را هديه‌ كند، گفته‌ مي‌شود كه: "روغن‌ ريخته‌ را نذر امامزاده‌ كرده‌است ."
2015-01-05, 01:01 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,094
موضوع‌ها: 1,445
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#2
RE: ريشه ضرب المثل ها
شتر ديدي؟ نديدي

اگر يك نفر از رازي خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاري خودش با ديگري بشود به او مي‌گويند شتر ديدي نديدي. ‌گويند: سعدي از دياري به ديار دگر مي‌رفت. در راه چشمش به جاي پاي يك مرد و يك شتر افتاد كه از آنجا عبور كرده بودند. كمي كه رفت جاي پنجه‌هاي دست مسافر را ديد كه به زمين تكيه داده و بلند شده، پيش خود گفت: «سوار اين شتر زن آبستني بوده» بعد يك طرف راه مگس و طرف ديگر پشه به پرواز ديد پيش خود گفت: «يك لنگه بار اين شتر عسل، لنگه ديگرش روغن بوده» باز نگاهش به خط راه افتاد ديد علف‌هاي يك طرف جاده چريده شده و طرف ديگر نچريده باقي مانده؛ گمانش برد: « شتريك چشم كور، يك چشم بينا داشته» از قضا خيالات سعدي همه درست بود و سارباني كه از مقابلش گذشته بود به خواب مي‌رود و وقتي كه بيدار مي‌شود مي‌بيند شترش رفته. او سرگردان بيابان شد تا به سعدي رسيد. پرسيد: «شتر مرا نديدي؟» سعدي گفت: «ترا شتر يك چشم كور نبود؟» مرد گفت: «آري» گفت: « يك لنگه بار شتر عسل، لنگه ديگرش روغن نبود؟» گفت: «آري» گفت: «زن آبستني بر شتر سوار نبود؟» گفت: «چرا» سعدي گفت: «من نديدم!» مرد ساربان كه همه نشان‌ها را درست شنيد اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزديده‌اي همه نشاني‌ها نيز صادق است.» بعد با چوبي كه در دست داشت شروع كرد سعدي را زدن. سعدي تا خواست بگويد من از روي جاي پا و علامت‌ها فهميدم چند تايي چوب سارباني خورده بود، وقتي مرد ساربان باور كرد كه او شتر را ندزديده راه افتاد و رفت. سعدي زير لب زمزمه كرد و گفت: سعديا چند خوري چوب شترداران را تو شتر ديدي؟ نه جا پاشم نديدم!
2015-01-05, 01:02 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,094
موضوع‌ها: 1,445
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#3
RE: ريشه ضرب المثل ها
قوز بالاقوز

هنگامي كه يك نفر گرفتار مصيبتي شده و روي ندانم كاري مصيبت تازه‌اي هم براي خودش فراهم مي‌كند اين مثل را مي‌گويند. فردي به خاطر قوزي كه بر پشتش بود خيلي غصه مي خورد. يك شب مهتابي از خواب بيدار شد خيال كرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر آتشدان حمام كه رد شد صداي ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نكرد و رفت تو. سر بينه كه داشت لخت مي‌شد حمامي را خوب نگاه نكرد و ملتفت نشد كه سر بينه نشسته. وارد گرمخانه كه شد ديد جماعتي بزن و بكوب دارند و مثل اينكه عروسي داشته باشند مي‌زنند و مي‌رقصند. او هم بنا كرد به آواز خواندن و رقصيدن و خوشحالي كردن. درضمن اينكه مي‌رقصيد ديد پاهاي آنها سم دارد. آن وقت بود فهميد كه آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خيلي ترسيد اما خودش را به خدا سپرد و به روي آنها هم نياورد. از ما بهتران هم كه داشتند مي‌زدند و مي‌رقصيدند فهميدند كه او از خودشان نيست ولي از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفيقش كه او هم قوزي بر پشتش داشت، از او پرسيد: «تو چكار كردي كه قوزت صاف شد؟» او هم ماوقع آن شب را تعريف كرد. چند شب بعد رفيقش رفت حمام. ديد باز حضرات آنجا جمع شده‌اند خيال كرد كه همين كه برقصد از ما بهتران خوششان مي‌آيد. وقتي كه او شروع كرد به رقصيدن و آواز خواندن و خوشحالي كردن، از ما بهتران كه آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالاي قوزش آن وقت بود كه فهميد كار بي‌مورد كرده، گفت: «اي واي ديدي كه چه به روزم شد ـ قوزي بالاي قوزم شد!» مضمون اين تمثيل را شاعري به نظم آورده است و در قالب مثنوي ساده‌اي گنجانده است كه نقل آن را در اينجا خالي از فايده نمي‌دانم؛ با اين توضيح كه ما نتوانستيم نام سراينده را پيدا كنيم و گرنه ذكر نام وي در اينجا ضروري بود. خردمند هر كار بر جا كند : شبي گوژپشتي به حمام شد عروسيّ جن ديد و گلفام شد به شادي به نام نكو خواندشان برقصيد و خنديد و خنداندشان زپشت وي آن گوژ برداشتند ورا جنـّيان دوست پنداشتند شبي سوي حمام جنـّي دويد دگر گوژپشتي چو اين را شنيد كه هريك زاهلش دل افسرده بود در آن شب عزيزي زجن مرده بود نهاد آن نگونبخت شادان قدم در آن بزم ماتم كه بد جاي غم نهادند قوزيش بالاي قوز ندانسته رقصيد داراي قوز خر است آنكه هر كار هر جا كند خردمند هر كار برجا كند
2015-01-05, 01:03 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
#4
RE: ريشه ضرب المثل ها
نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد . روستاییه خر سوار آنجا رسید .از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود رو به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند .

شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم لگد زند و پایش بشکند .

روستایی آن سخن نشنید با شیخ به نان خوردن مشغول گشت . ناگاه اسب لگدی زد .
روستایی گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد .
شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود . روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد .
قاضی از حال سوال کرد . شیخ هم چنان خاموش بود .
قاضی به روستایی گفت : این مرد لال است .........؟
روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد پیش از اینکه با من سخن گفته ......
قاضی پرسید : با تو سخن گفت .......؟
او جواب داد که : گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند....... قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت
شیخ پاسخی گفت که زان پس درزبان پارسی مثل گشت:"جواب ابلهان خاموشی ست"
امثال و حکم-علی اکبر دهخدا
2015-11-07, 01:58 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
#5
RE: ريشه ضرب المثل ها
*حکایت آش نذری ناصرالدین شاه*
.

.
شایدبرایتان جالب باشدکه بدانیدناصرالدین شاه
سالی یکبارآش نذری می پخت وخودش درمراسم
پختن آش حضورداشت تاثواب ببرد
درحیاط قصراغلب رجال مملکت جمع میشدند
وهریک کاری انجام میدانند
خودشاه هم بالای ایوان مینشست نظاره گر
کارهابود
سرآشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده
امرونهی میکردودرپایان کاربه در خانه هریک
ازرجال کاسه آشی میفرستادوآنهانیزمی بایست
کاسه خالی شده آش را ازاشرفی پرمیکردند
وبه دربارمیفرستادند
آشپزباشی کسانی راکه میخواست بیشتر
تحویل بگیردروی آش انهاراروغن بیشتری
می ریخت
پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از
درباربرایش فرستاده میشدکمترضرر
میکردوآنکه مثلایک قدح بزرگ آش(که یک
وجب هم روغن رویش ریخته شده)دریافت
میکرد حسابی بدبخت میشد
به همین دلیل درطول سال اگرآشپزباشی
مثلابایکی ازاعیان یاوزرا دعوایش میشد
آشپزباشی به اومیگفت:بسیارخوب!بهت حالی
میکنم دنیادست کیه!آشی برات بپزم که
یک وجب روغن رویش باشد!!!

منبع:کتاب سه سال در دربارایران
نوشته دکترفووریه
2015-11-18, 01:53 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
#6
RE: ريشه ضرب المثل ها
مردي خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود. براي كمك كردن دُم خر راگرفت، وَ زور زد،
دُم خر از جاي كنده شد.
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!..
مرد برای فرار به كوچه‌اي دويدولی بن بست بود.خود را در خانه‌اي انداخت.زنی آنجا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزي مي‌شست و حامله بود. از آن فریاد و صدای بلند در ترسيدو بچه اش سِقط شد.
صاحبِ خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مردِ گريزان برروی بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فرودآمد كه درآن طبيبي خانه داشت. جواني پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد.فرزندجوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مردافتاد!..
مَرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه بايهودي رهگذر سينه به سينه شد واورابه زمين انداخت .تکه چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد.
او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!..
مرد گريزان، به ستوه از اين همه،خود رابه خانۀ قاضي رساند كه پناهم ده و قاضي در آن ساعت با زن شاكي خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايي را در طرفداري از او يافت: و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند. نخست از يهودي پرسيد. یهودی گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم. قاضي گفت : دَيه مسلمان بر يهودي نصف بيشتر نيست.بايد آن چشم ديگرت را نيزنابينا كند تا بتوان از او يك چشم گرفت! وقتی يهودي سود خود را در انصراف ازشكايت ديد،به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!..جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد،هلاكش كرده است.به طلب قصاص او آمده‌ام.قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است،و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است.حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرودآيي،طوری كه يك نيمه ی جانش را بگیري!جوان صلاح دیدکه گذشت کند،امابه سي دينار جريمه، بخاطرشكايت بي‌موردمحكوم شد!..
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود،گفت : قصاص شرعی هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال مي‌توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند.برای طلاق آماده باش!..مردك فریاد زد و با قاضي جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد. قاضي فریاد داد :هي! بايست كه اكنون نوبت توست!..
صاحب خر همچنان كه مي‌دوید فرياد زد: من شكايتي ندارم. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من، از کره‌گي دُم نداشت!

"از کتاب کوچه احمد شاملو"
2016-03-03, 12:12 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
A.ZH آفلاین
IT
*******

ارسال‌ها: 1,590
موضوع‌ها: 608
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 0
#7
RE: ريشه ضرب المثل ها
درزمان قديم که يخچال نبود، خنك‌ترين آب قنات در تهران، قناتى بود كه بعدها زندان قصر در آن ساخته و بنا شد. بعد از آن، هركس به زندان مي‌افتاد، مي‌گفتند رفته آب خنك بخوره.
و اين اصطلاح بعدها شامل همه زنداني‌هايي شد كه به زندان مي‌افتادند!!

‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️

قدیما که تهرانیها با ماشین دودی میرفتن زیارت شاه عبدالعظیم
پول رفت و برگشت ماشین رو باید اول میدادن
برای همین اهالی شهر ری که مطمئن بودن اینا چون پول بلیط رو قبلا دادن حتما برمیگردن خونه هاشون, الکی تعارف میکردن که تو رو خدا شب پیش ما باشین!!!
.
.
از اونجا تعارف شاه عبدالعظیمی ضرب المثل شد...

‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️

جامهای شراب در قدیم دارای هفت خط بودند و هرکس بنا بر ظرفیتش تا یک خط خاص میتوانست شراب بنوشد.
این خطها عبارت بودند از
۱-مزور
۲-فرودینه
۳-اشک
۴-ازرق
۵-بصره
۶-بغداد
۷-جور.
هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد.
بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور ,شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید

‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️

اصطلاح "بوق سگ" چیست؟ اینکه گفته می شود از صبح تا بوق سگ سر کارم!!

در قدیم بازارها دارای چهار مدخل بودند که شبانگاهان انان را با درهای بزرگ می بستنذ. وتمامی دکانها نیز به همین طریق قفل می شدند .از انجا که همیشه احتمال خطر میرفت،نگهبانانی نیز شب در بازار پاسبانی میدادند. به دلیل اینکه نمی توانستندتمامی بازار را کنترل کنند ، سگهای وحشی به همراه داشتند که به جز خودشان به ** دیگری رحم نمی کردند. پاسبانان شب، در ساعت معینی از شب، در بوق بزرگی که ازشاخ قوچ بود ، با فاصله زمان معینی می دمیدند . بدین معنا که عنقریب سگها را دربازار رها خواهیم کرد . دکانداران نیز سریع محل کسب خود را ترک کرده وبه مشتریان خود میگفتند دیر وقت است وبوق سگ را نواختند. از ان زمان بوق سگ اصطلاح دیر بودن معنا گرفته !

‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️‼️

به مختارالسلطنه گفتند که ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان کنند. پس از چندی ناشناس به یکی از دکان‌های شهر سر زد و ماست خواست.

ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید : چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه !

وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.

ماست فروش گفت: ماست خوب همان است که از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است که در جلوی دکان می‌بینی که یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی که مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از کدام می‌خواهی؟!

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش وارونه از درختی آویزان کرده و بند تنبانش را دور کمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی که به ماست افزوده از تنبان بیرون بچکد!

چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را کیسه کردند!!!
وقتى ميگن فلانى ماستشو كيسه كرده يعنى اين...
اگه جالب بود كپى كنيد برايه دوستانتون تا اونها هم لذت ببرن...
2016-08-08, 11:00 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آنلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,094
موضوع‌ها: 1,445
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#8
ریشه ضرب المثل کلک رشتی یا کلک مرغابی از کجا آمده است؟
گروهی در نواحی ساحلی و مردابها به صید مرغابی اشتغال دارند، اما چگونه به صید می پردازند ؟

ابتدا حوضچه‌ای می سازند با دیواره‌هایی از چوب نی و سقف توری البته این حوضچه‌ها از داخل آب با یکدیگر مرتبط هستند. وقتی مرغابیها در آسمان به پرواز درمی آیند، شکارچی یکی از مرغابیهای تربیت شده خود را در آسمان رها می کند تا رهزن مرغابی ها شود.

مرغابی مزبور به “مگ مگ” کردن می پردازد تا مرغابی ها را به محل موردنظر بکشاند. اگر موفق شد که فبها، اگر نشد مرغابی دیگری رها می کنند.

بدین ترتیب این مرغابی های اهلی آن قدر ” مگ مگ” و “وگ وگ” می کنند تا فوج مرغابیها را به مکان مزبور بکشانند. در این حال شکارچی سر از آب به درمی آورد.

این عمل شکارچی، به این معنی است که مرغابیهای اهلی از زیر آب به حوضچه دیگر بروند. شکارچی بلافاصله تور را می کشد و مرغابی ها را به دام می اندازد.

سپس فارغ‌البال، هر دو بال مرغابی ها را در داخل هم طوری می گیرد که نتوانند پرواز کنند که این عمل را به زبان مازندرانی ، “غازبال” می گویند.

در گیلان و اطراف رشت، لنگرود ، انزلی و.... ،به حوضچه مذکور که با دیواره‌هایی از چوب و نی و سقف توری ساخته می شود ، کلک می گویند. ظاهراً عبارت‌های “کلک مرغابی” و “کلک رشتی” از همین جا ریشه گرفته است.

طرح این مطلب ، حداقل این را روشن می کند که اصطلاح کلک رشتی به معنای اختصاصی رفتاری مردم خطه شمال کشور و یا اهالی رشت با همنوعان خود نیست و ضرب المثلی است که شامل هر ایرانی و انسانی است که روش اینگونه شکار فریب آمیز را در ارتباط رفتاری با همنوع خود استعمال می نماید.


[عکس: 88260_173.jpg]
2019-04-12, 02:08 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان