امتیاز موضوع:
  • 233 رای - 2.78 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دیوار های شهر من ...
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#1
Star  دیوار های شهر من ...
دیوارهای شهر من

همیشه ، لااقل یک کلیه برای فروش دارند !

دیوارهایی که بورس بخت های برگشته ای اند !

که شاخصش درد است و مدام در نوسان !

رشد شاخص بورس دردهای بهادار شهر من

رابطه مستقیم با مثبت و منفی خون ندارد ،

بلکه همبستگی معکوس دارد

با تحقق رؤیاهای یک نسل ...
(آخرین تغییر در ارسال: 2019-12-23, 10:59 PM توسط mersit.)
2013-12-07, 01:45 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#2
دیوار های شهر من ...
دلتنگی های مریض
من به دنیا آمده‌ام و دارم بزرگ می‌شوم اما هنوز ...
می ترسم از علائمِ-شبیهِ-آدم-بزرگها-شدنم. مثلاً همین که کمی شکم بیاورم، یا هفت تار موی سفید داشته باشم، یا شنیدنِ خبر آزارِ دختری برایم عادی شود، یا بعد از بیست سال درس خواندن آشپزی یاد بگیرم، یا بی‌شرفیِ آدمها دیدن چیزِ عجیبی نباشد، یا دیگر نگران نشوم چرا چند وقتیست هیچ سوسکی در اتاقم پا نگذاشته، یا بیخیالِ هر چه صدا و اجرا بشوم، یا سعی کنم در جملاتم کلمات قلنبه سلمبه بگنجانم، یا کمتر بازی کنم، یا ازدواج کنم، یا دیگر مدادتراش نداشته باشم، یا سیاست داشتن بلد شوم، یا "گور بابایش شود" بگویم به دلتنگی هایم، یا بترسم از خطِّ خنده ام که نکند اگر زیاد بخندم علامت بیفتد و چروک شوم... می ترسم از علائمِ شبیهِ آدم بزرگها شدنم. اما نان‌استاپ می‌روم جلو.
نان‌استاپ چیست؟!
نوعی نانِ مرغوب است که "زمان" از آن استعمال می کند!
و زمان بی‌شرف است
زمان بی‌شرف است...
و تنها چیزی که واضح است این است که من به دنیا آمده‌ام و دارم روز به روز بیشتر از دنیا می‌روم ...


باران_نیکراه



این است دنیای امروز: نگاه کودکش پر از آرزوست...
نگاه جوانش پر از حسرت....
و نگاه سالمندش پر از افسوس....
انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی صد بار ببینیم....
(آخرین تغییر در ارسال: 2019-12-23, 11:00 PM توسط mersit.)
2013-12-14, 02:50 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#3
دیوار های شهر من ...
در دوران قرون وسطی روزی از دیکتاتور و سلطه گری پرسیدند : چه خوری؟

گفت: گوشت ملت

گفتند: چه نوشی؟

گفت: خون ملت!

گفتند: چه پوشی؟

گفت: پوست ملت!

گفتند: اینها را از چه راهی به دست می آوری؟

گفت: از جهل ملت

گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت می كنی؟

گفت: در جعبه طلائی تقدس!

گفتند: و چیست محافظ آن جعبه ؟!

گفت: خرافات!
2013-12-14, 02:51 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#4
RE: دیوار های شهر من ...
پشت چراغ قرمز پسركي با چشماني معصوم و دستاني كوچك گفت:
چسب زخم نمي خواهيد ؟ پنج تا صد تومن
اهي كشيدم و با خود گفتم :
تمام چسب زخم هايت را هم بخرم " نه زخمهاي من خوب مي شود نه زخمهاي تو ...

حسین پناهی


[عکس: images?q=tbn:ANd9GcR4FZavSF7bY51HeK2j_Ku...KXbC4XT2zI]
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-10-05, 01:53 PM توسط Dave_Doma.)
2013-12-14, 02:53 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#5
نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!
امروز پدری دخترش را برای نان فروخت...

امروز دختر 10 ساله ای مادر شد...

امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد...

امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد...

امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد...

......امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند...

امروز دلم برای امروزم گرفت...

نمیدانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!
2013-12-14, 02:54 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#6
RE: دیوار های شهر من ...
اینجا آفریقا نیست
اینجا ایران است
جایی که آقای دکتر، برای نذری گوسفند می کشد و بین همکاران دکترش پخش می کند
جایی که خانم وکیل، شعله زرد می پزد تا در گران ترین محله ی شهر بین همسایگان پخش کند
اینجا ایران است
نه ببخشید..
اینجا قتلگاه انسانیت است..
...................
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-01-19, 05:41 PM توسط S.Davudiyan.)
2014-01-03, 01:27 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#7
RE: دیوار های شهر من ...
سکوت همیشه به معنی رضایت نیست عزیز جان...
.یه دقیقه دستت رو از رو دهنم بردار تا بشنوی!



گریه نمی کنم یک چیزی رفته توی چشمم!
به گمانم ...
یک خاطره است


علی چپ
راست می گفت
این روزها کوچه اش ظرفیت اینهمه متقاضی را ندارد باید بزرگراهش کرد !



فاحشه را خدا فاحشه نکرد ؛ آنان که در شهر نان قسمت می کنند ، او را لنگ نان گذاشته اند تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند ، او را به نانی بخرند




یک عمر به ما گفتند "بی بند و بار" نباشید
"بی بند و باری" بد است . . .
تازه فهمیده ایم تمام این مدت از ما می خواسته اند که همیشه "بندی به پایمان" باشد و "باری بر دوشمان" !



کدام آدم و حوا !؟
ما حاصل یک جهش در ژن های آفتاب پرست هستیم !.!.!
که اینگونه به سرعت رنگ عوض می کنیم . . .




این روزها به هر کی "بال و پر" بدی، "دم" در میاره



میگن زنها ونوسی اند و مردها مریخی....
اما بعضیا معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای اومدن
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-02-24, 02:01 PM توسط Dave_Doma.)
2014-01-05, 02:02 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#8
مردان خوب این دیار
روزبه‌روز ارادتم نسبت به استاد جمعيت‌شناسي‌مان بيشتر مي‌شود، خانم دکتر کاوه. ديروز يک کار بردم پيشش، کلي ايراد گرفت و کلي برام توضيح داد و با يک بغل کتاب و منبع روانه‌ام کرد خانه که تصحيح کنم کارم را. حتي روش صحيح گرفتن منبع را هم يادم داد، کاري که خودم بايد بلد مي‌بودم!

الان که دارم کار را تصحيح مي‌کنم، يعني درواقع فقط چند مقاله به دانش چند ساعت پيشم اضافه شده، تازه مي‌فهمم کارم چقدر پرت بوده و چقدر يک استاد مي‌توانسته تحقيرآميز بهش نگاه کند. خودم با چند ساعت مطالعه بيشتر، الان کار قبلي‌م را به شکل چند برگه کار کاملاً احمقانه مي‌بينم!

اما دريغ از يک نگاه تحقيرآميز که اين زن به من و کارم کرده باشد! چقدر پرانرژي سوالاتم را جواب مي‌داد و چقدر مهربانانه ايراداتم را مي‌گرفت. انگار که حق داشته‌ام آن ايرادات را داشته باشم! خودم که مي‌دانم نداشته‌ام. تازه کلي هم باهام راه آمد و ددلاين را عقب برد. چقدر آرامش و امنيت داشتم پيشش.

یک اسکناس دویست تومانی و یک سکه پنجاه تومانی می دهم به راننده اتوبوس ، سکه آنقدر ریز و کوچک است که کف دستش گم می شود. شرمم می شود معطل کنم برای گرفتن بیست و پنج تومان باقیمانده . سرم را می اندازم پایین و از اتوبوس دور می شوم . یکی از پشت سر صدایم می کند ، برمی گردم ، راننده است که از ماشین اش پیاده شده تا باقی پول مرا پس بدهد.
سکه بیست و پنج تومانی ای که کف دستم می گذارد ، بزرگتر از پنجاه تومانی کف دست خودش است . سر که بلند می کنم برای تشکر و چشمم که می افتد به چهره ی خسته و گرمازده اش ، تازه می فهمم چقدر انصاف او بزرگتر از شرم من است

نویسنده: پیر فرزانه

نویسنده: زهرا قدیانی/ منبع وبلاگ مردمان خوب



عباد
سلام و خسته نباشيد به دكتر شيري عزيز
چند روز پيش به ارتفاعات دماوند رفته بودم كه يادداشت مردمان خوب اين ديار رو اين دفعه با رنگ و بوي طبيعت تقديمتان ميكنم:
صبح پنج شنبه افتاده بوديم به راه دماوند كه سپيده زد و خورشيد خانم خرامان و نازنازان سرك كشيد
وپس از پلور بود كه در دو سوي جاده تا چشم كار ميكرد ، دامنه هاي دماوند، جلوه هاي پرشكوه خود را ارزاني ميداشت. به گونه اي كه فكر ميكردم حتي يك ايراني نميتواند با ديدن اين همه شكوه از سر شيفتگي آرزوي رقص و سماع نكند.
هنگامي كه در پاي آن كوه بلند براي بالا رفتن مهيا شديم خورشيد بالا آمده بود وبه راحتي ميتوانستي هزاران بطري آب را در جاي جاي چشم انداز ببينيي كه با نسيم صبحگاهي دامن افشان، می بيني هزاران كيسه پلاستيكي را كه بر سر هر بته اي در اهتزاز است.
و در درونم زمزمه ميكنم اين خاك وطني است كه اين همه دم از عشقش ميزنيم وبه هر حرف نازكي كه در باره اش ميشنويم گردن كلفت ميكنيم
اما همواره با افشاندن زباله هايمان برسر و رويش نشان ميدهيم كه علي الاصول كوچكترين حرمتي برايش قائل نيستيم.
و از همان ابتداي مسير اين دغدغه همراهت ميشود...
و تجربه مي كني همهمه ي لحظه هايي را كه در بيابان سر به بيابان گذاشته اي...!
ظهر جمعه كه از بارگاه سوم به پايين سرازير شديم
هواداران محيط پاك و شيفتگان دماوند در دامنه هاي افسا نه اي اين رعناترين كوه ايران مشغول جمع آوري زباله هايي بودند
كه دوست داران طبيعت از خود به يادگار گذاشته بودند... .
با يكي شان سر سخن را باز مي كنم .
ميپرسم چرا خاك دماوند اين چنين تحقير شده است ؟
با صدايي از جنس آب چشمه هاي دماوند مي گويد:
ايرانيان اين گونه هم خاك را به نظر كيميا مي كنند... .
و ميگويم عجب حكايتي ست حكايت مردمان اين ديار...
عباد
يکی از آدمای خوب شهر اون خانومی بود که وقتی دید بچه‌هه به مامانش اصرار می‌کنه براش از اون نارنگی سبزا که تازه اومده بخره و مامانه با شرم و حیا بچه‌شو راضی می‌کنه که پول همراهش نیست و نمی‌تونه، رفت چند کیلو از همون نارنگی سبز نوبرا خرید و به جای خرمای خیرات شب جمعه امواتش بهشون تعارف کرد و دل بچه و مامانش رو شاد کرد.
چند وقته کارمند محصولات لبنی پگاه بازار روز بخاطر رفتارش ذهنمو مشغول کرده
وقتی وارد مغازه میشی بدون شک با گرمی خاصی بهت سلام میکنه جنس مورد نظرتو میاره میذاره تو نایلکس احترام میزاره تحویلت میگره در ضمنی که کارمنده و حقوق ثابت داره رفتارش منفعت مالی براش نداره .خوب تا اینجا شاید چیز ویژه ایی نباشه اما یه خصوصیتی داره که تو این روزگار نایابه اینه که :فرقی نمیکنه مشتری اش پیرمرد زواردرفته باشه یا یه بچه ی سر به هوا و شیطون خوشتیپ و جنتلمن باشی یا یک کارگر ساده لباس گچی با دمپایی پاره
پرو باشی یا یه آدم افتاده بی زبون
پیرزنی که نق نق میکنه یا زنی جوونی که لاس میزنه و عشوه میاد
مشتری قدیمی باشی یا جدید
همه رو یکسان میبینه تبعیضی تو رفتارش نیست همه رو تحویل میگره .
توی جامعه ایی که رفتار تبعیض آمیز توش موج میزنه این کارمند کار کوچیکی نکرده

نویسنده: اسی

مطالب بالا را از وبلاگ آدمهای خوب این شهر نقل کردم که در ایران اجازه دسترسی بهش نیست
شما اگر خاطره ای از مردم واقعی اطرافتان دارید که باعث دلگرمی بقیه میشود، به من بدهید تا در اختیار هزاران خواننده سایت بگذاریم
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-01-08, 03:34 PM توسط Dave_Doma.)
2014-01-07, 12:06 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#9
RE: دیوار های شهر من ...
زني پشت چراغ قرمز گل مي فروخت
هيچ كس از او گل نمي خريد
زني ديگر چراغ سبز نشان مي داد
و سرش شلوغ بود...
من از برهنگان تن فروش بیزار نیستم

از پوشیدگان

"شرف " فروش بیزارم.



از وبلاگ حامد دکتر اورژانس - صادق هدایت

----------------------------------------------------------------------------------------------
بزرگترین عبادت
لبخند به پسرک واکس زنی است
که نان آور خانه است
که به جای کیف قاپی
کفش آدم های پولداری را برق می زند . .

[عکس: 259489_966.jpg]
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-10-11, 01:30 AM توسط Dave_Doma.)
2014-01-07, 09:08 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#10
سخنی با فاحشه ها
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هر دو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است...
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن


منبع:http://dastanak.com/
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-01-19, 05:41 PM توسط S.Davudiyan.)
2014-01-17, 12:40 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان