امتیاز موضوع:
  • 166 رای - 2.78 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
همسر شهید مهدی باکری:
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#1
همسر شهید مهدی باکری:
تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولی که تنها شدیم، آمد خانه و گفت:«ما هیچ مراسمی نگرفتیم.بچه ها میخوان بیان دیدن.میتونی شام درست کنی؟؟»
...کته ام شفته شده بود.همان را آورد و گذاشت جلوی دوستاش و گفت:
«خانم من آشپزیش حرف نداره، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته!»
2013-12-11, 07:28 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#2
خاطره ای زیبا از مهدی باکری(حتما بخونین)
سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم.تقسیممان که کردند افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز بهم نساخت، بدجوری مریض شدم.افتاده بودم گوشه ی خوابگاه.یکی از بچه ها برایم سوپ درست می کرد و ازم مراقبت میکرد.هم اتاقیم نبود..خوب نمی شناختمش.اسمش را که از بچه ها پرسیدم گفتند: « مهدی باکری »

شادی روح این شهید مهربون صلوات..
2013-12-11, 07:29 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
مدیر کل
*******

ارسال‌ها: 4,096
موضوع‌ها: 1,441
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#3
چند خاطره طنز از دفاع مقدس
سلام هفته دفاع مقدس تبریک!!..چند داستان طنز تو این پست گذاشتم که پیشنهاد میکنم حتما بخونید!

1- محمد پاشو!..پاشو چقدر می خوابی!!

-چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..

-پاشو،من دارم نماز شب میخونم کسی نیست نگام کنه!!!

یا مثلا میگفت:«پاشو جون من، اسم سه چهار نفر مومن رو بگو تو قنوت نماز شبم کم آوردم!

مسعود احمدیان هرشب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب..عادت کرده بودیم!

*****************


2- ماموریت ما تمام شد، همه آمده بودند جز «بخشی».بچه خیلی شوخی بود.همه پکر بودیم.اگر بود همه مان را الان می خنداند.یهو دیدیم دونفر یه برانکارد دست گرفته و دارن میان.یک غواص روی برانکارد آه و ناله میکرد.شک نکردیم که خودش است.تا به ما رسیدند بخشی سر امدادگر داد زد:«نگه دار!»


بعد جلوی چشمان بهت زده ی دو امدادگر پرید پایین و گفت:«قربون دستتون! چقدر میشه؟!!» و زد زیر خنده و دوید بین بچه ها گم شد.به زحمت،امدادگرها رو راضی کردیم که بروند!!



**************************



3- وقتی می رفتند پیش حاجی برای مرخصی، میگفت:«من پنج ساله پدر و مادرم رو ندیدم..شما هنوز نیومده کجا میخواین برین؟!»



کلی سرخ و سفید می شدند و از سنگر می آمدند بیرون.ما هم می خندیدیم بهشان.بنده های خدا نمی دانستند پدر و مادر حاجی پنج سال است فوت شده اند!!



***************************



4- بیست نفرهم نمی شدیم که صدای تانک هاشان آمد.حسن رحیمی فرمانده مان دادزد همه از سنگرها بیرون.فکر کردیم میخواهد فرمان حمله یا عقب نشینی بدهد.



-شروع کنید به سرو صدا کردن، هم دیگه رو صدا کنید زود باشید!



تکبیرها و داد و فریادها همان،عقب نشینی آنها همان..فکر کرده بودند خیلی زیادیم!
2013-12-11, 07:29 PM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان