امتیاز موضوع:
  • 123 رای - 2.68 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
با یک مرد زن دار رابطه دارم !
Dave_Doma آفلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,138
موضوع‌ها: 1,470
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#1
با یک مرد زن دار رابطه دارم !
هزار بار گفتم نمی خوام من باعث خیانت تو به خانومت بشم (بالاخره همین رابطه ی پنهانی ۱جور خیانته) ولی بهش وابسته شدم ! پانزده ماه از زندگیمو باهاش گذروندم. بخاطر تنهاییم. اعتماد به نفس کمم ، اما الان بهش وابسته شدم.دکتر مشه بهم بگید چطور ازش دل بکنم….با اینکه بهش گفتم برو ولی طاقت دوریشو ندارم
هیچوقتم بهم نگفته چرا با اینکه زن داره چرا بامن ارتباط برقرار کرده…
با اینکه۱سال هم با خانومش دوست بوده ولی بعد عقد و ازدواج کردن ولی با این حال حتی زمان عقدش باهام بود
خواهش می کنم میشه بگید چرا؟؟
البته مطمئنم در کلاس مهارت های ازدواج مطرح می کنید ولی برام سخته بخوام تا جلسه ی آخر صبر کنم تا دلیل خیانت رو بدونم .
خواهش میکنم حتی اگر دلیلش رو نمی خواید بگیدبهم بگید چطور احساسم رو کنترل کنم ؟
———————————
خانوم ! شما خودتون را تو بد مخمصه ای انداخته اید ! بدتر اینه که برای رهایی از این مخمصه دنبال دلیل هم میگردید. اینکه چرا ایشون داره خیانت میکنه دهها دلیل میتونه داشته باشه که دونستنش چه فرقی برای تو داره؟
اگر یه نفر سیاه سرفه گرفته باشه و بیاد تو را بغل کنه ، دیگه فرقی نداره از کی گرفته یا چرا گرفته ، چون تو مبتلا داری میشی و این فعلا مهمترین چیزیست که باید حواست بهش باشه : سلامتیت!
الان سلامت روان تو در خطر است. نفر دوم یه رابطه هستی، رابطه ای که اون ادم هرگز همسرش را به خاطر تو رها نخواهد کرد چون مردان در این زمینه تعارف ندارند و اگر کسی را میخواستند میگرفتندش یا زنشون را زود میفرستادند خونه باباش !
گاهی اوقات علت خیانت تنوع طلبی است
گاهی بخشهای زندگی نکرده مرد است هنگام ازدواج ک ه با ازدواج میخواهد بههر قیمتی شده زود انجامشون بده
گاهی عقده ای شدن است و ترس از پایان فرصتهای عشق و حال با ازدواج که همه ناشی از عدم شناخت ازدواج است این مردان معمولا دلایلی برای خیانت خود می آورند .همیشه زنانشون سرد هستند . همیشه به خاطر والدینشون ازدواج کرده اند ! من مردی زن طلاق داده و دوباره ازدواج کرده میشناختم که سراغ زنان شوهر دار میرفت و میگفت من باید اگاهشون کنم که گیر گرگ نیفتند تو این جامعه
خائن خیالش از خونه اش راحته که میره دنبال این مسائل . معمولا نیز مسائل حل نشده ای تو اون زندگی هست مثل خشم اعلام نشده مثل دلخوری های ریشه کرده ، که با بحث خیانت برای همیشه میره تو لایه های زیرین روان و عملا میشه یک هیولا چند وقت بعد سرمیزنه بیرون !
بنابراین ، دختر خوب ! تو عامل اعتماد به نفس مردی هستی که زندگی سردی داره با همسرش!
خب چه کاریه دختر خوب؟ میخوای لذت ببری چرا اینطوری؟ حالال سوال مهمتری که میبایست میپرسیدی این بود که چرا خودت تو این رابطه گیر کرده ای
۱- ممکنه خودت پدری دور از دسترس داشته باشی و بخوایی اینطوری تلافی غیر مستقیم کنی ( کتاب زنان شیفته را توصیه میکنم بخونی )
۲- انتقام از زنانی دیگر و اثبات شایستگی های خودت. خودی که ممکنه دیده نشده باشه
۳- مرد خائن گیر نیست رو آدم و بدرد زنانی میخورد که دنبال استقلال هم هستند تو رابطه و مثلا یه رابطه گند گیر قبلا داشته اند
اون آقا باید بره مسائل خودش را حل کنه و شما را به چشم زنگ تفریح یا حل المسائل روحی ، نبینه باید یک مرد باشه تو زندگیت که تو را به عنوان یک بانو ببینه .
از این رابطه زمانی حسهاتون را میتونید بکشید بیرون که اول فیزیکتون و وقتتون و حضورتون را بکشید بیرون..کم کم ذهنتون نیز تخلیه میشه
خطر بزرگی که شما را تهدید میکنه اینه که بعدا به احدی نتونید اعتماد کنید و هر کسی بهتون ابراز محبت مرد فکر کنید ممکنه به یکی دیگه نیز داره همین محبت ها را میده
رها کنید
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

ref: http://doctorshiri.com/
2014-01-03, 03:15 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ
Dave_Doma آفلاین
عضو

ارسال‌ها: 4,138
موضوع‌ها: 1,470
تاریخ عضویت: 2013 Nov
اعتبار: 2
#2
یکسال پس از قطع ارتباط با یک مرد متاهل
بیست و سه چهار سالش بود که عاشق شده بود ؛ چراش خیلی پیچیده است چون خود عشق موضوع آسونی نیست…حداقل واسه بعضیها که عشق چیزی بیشتر از چند نانوگرم تستسترونه
خیلی دختر خوش هیکلی نبود که واسش با سوادای شعر بلد غزل بگن یا یه صورت استثنایی نداشت که میخ کنه مردها را…سالها بود که به این ” درد دیده نشدن” عادت کرده بود تا اینکه تو این هیر وویر یه مرد محترم بهش احترام گذاشت، نوازشش کرد، در آغوشش گرفت و حتی….
. ازخیلی چیزها باهاش صحبت میکرد و به او این احساس را میداد که خیلی خاص است . دو سالی از این ارتباط گذشته بود که یهویی دختره بینوا فهمید که طرف زن داره !!! مثل این می مونه که…ولش کن؛ معلومه که خیلی چیز ضایعی بوده دیگه…مثال زدن نداره
بعدش متوجه شد هم عصبانیه از دست طرف ، هم متاسفانه نمیتونه ولش کنه…چندباری تلاشکی کرد..دوسه هفته ای تمس نگرفت ولی دید نمیتونه و برگشت تو رابطه…به همین سادگی و گندی. خودش را متقاعد میکرد که من فقط شنونده حرفهای او هستم ،من که نمثیخوام زندگیش را خراب کنم حتی شاید کمکی بشم براش تا رابطه بدش را با زنی که درکش نمیکنه ، بهتر کنم ( توهم مشترک همه کسانی که تو ارتباط با یه آدم متاهل هستن!)
***************
یکسال پس از فهمیدن اینکه طرف زن داره ، رفتش دکتر ، بعد از مدتها کلنجار رفتن با وجدان درد نداشته و داشته و خدا و ماه رمضون و… بالاخره حرفهایش را زد و منتظر ماند ببینه دکتره چه عکس العملی نشون میده.طرف مکثی کرد وچندتا سوال از رابطه او با پدرش، مادرش ، مردان زندگیش ، باورهایش ، کتابها و موسیقی ها و حتی آرزوهای سی سالگیش و…پرسید.دست آخر نگاهی بهش کرد و گفت :
- میدونی میخوای چی کار کنی؟
- آره…از این وضعیت خسته شده ام
- کافی نیست که خسته شده باشی…خروج از این رابطه و حسهای پشتش و عادتهای همراهش مثل زایمان درد داره…خطرناکه..خیلی ها سر ِ” زا ” رفته اند.جوگیر چهارتا دست انداز عاطفی نشده باشی واسه این تصمیم؟
- مهم نیست…دیگه نمیشه این وضع را ادامه داد…حس میکنم سرش جای دیگه هم گرمه و همون داستانها را برای بقیه نیز داره سر هم میکنه…حتی یه زنگ هم بهم نمیزنه …میگه زنم شک کرده تا من را بپیچونه
- پس از هفته بعد تماسهایت را باهاش کم کن تا اینکه به صفر برسه. اون که بهت تماس نمیگیره زیرا براش دیگه دردسر شده ای…با حضور خود عفونت نمیشه جراحی کرد
****************
نه ماه گذشت…بارها مرد و زنده شد..حتی یکی دوبار زیرآبی رفت و طرف را دید.چند هفته یه بار میرفت پیش دکتره و با او هم کلنجار میرفت…دنبال یه راه حلی بود که هم طرف را داشته باشه هم از خودش بدش نیاد .

آقای متاهل هم در جریان همه این کارها بودن! هر از گاهی بهش یه تماسکی میگرفت…تو مایه های گوشت جلوی هاپو انداختن…خیلی روشنفکرانه در جریان سیر روانکاوی دختره بی نوا بود و از روی تمسخر کلمه ای میگفت و دختره را میفرستاد رو هوا : این کارها همش دکان داری دکترهاست..دکترها وآخوندهای ادیان میخوان با سیاه جلوه دادن ارتباط زن و مرد ، به عشق خط سیاه بکشند…ادیان دشمن آزادی و عشقند.اینها را ساخته اند که نفسها را حبس کنیم..دهانت راذ میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
واقعا استاد مین گذاری روح دختران بود
دختره در برابر همه این درگیری های فلسفی و اخلاقی و…داغون شده بود. از یک سو وضع تغییر نکرده خودش ، از یک سو خشم بی پایانش…تحلیل رفتار پدرش ، آزارهای جنسی دوران کودکیش…کاشک اصلا نرفته بوددکتر…قبلا حداقل یه آب باریکه ای داشت…هر ازگاهی آغوشی مخفی و دوباره همان زندگی…حداقل از این وضعی که الان داشت بهتر بود
آقای متاهل هم در جریان همه این کارها بودن! هر از گاهی بهش یه تماسکی میگرفت…تو مایه های گوشت جلوی هاپو انداختن…خیلی روشنفکرانه در جریان سیر روانکاوی دختره بی نوا بود و از روی تمسخر کلمه ای میگفت و دختره را میفرستاد رو هوا : این کارها همش دکان داری دکترهاست..دکترها وآخوندهای ادیان میخوان با سیاه جلوه دادن ارتباط زن و مرد ، به عشق خط سیاه بکشند…ادیان دشمن آزادی و عشقند.اینها را ساخته اند که نفسها را حبس کنیم..دهانت راذ میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
واقعا استاد مین گذاری روح دختران بود
دختره در برابر همه این درگیری های فلسفی و اخلاقی و…داغون شده بود. از یک سو وضع تغییر نکرده خودش ، از یک سو خشم بی پایانش…تحلیل رفتار پدرش ، آزارهای جنسی دوران کودکیش…کاشک اصلا نرفته بوددکتر…قبلا حداقل یه آب باریکه ای داشت…هر ازگاهی آغوشی مخفی و دوباره همان زندگی…حداقل از این وضعی که الان داشت بهتر بود

****************
رفت مکه و از خدا کمک خواست که خودش یه جوری همه چیز را درست کنه تا اگه قسمته ایندو دلداده به هم برسن ولی حواسش نبود که خدا اینقدر کارتونی رفتار نمیکنه . به هرحال تو اونجا یه کم حالش بهتر شد بود و غافل بود از اینکه اینها در بارگاه الهی و روان آدمی ، موقت اند. دوباره به شدت حالش خراب شد…همون نماز را هم گذاشت کنار…رسما به دکترش نیز کنایه های صریحش را آغازید که شماها فقط بلدید ژست فهمیده بودن بگیرید و من بدبخت تو این وانفسای جنگ درونی تنها مانده ام…این داستان به کجا رسید؟
*************
چند وقت پیش برای دکترش نامه فرستاد…
دکتر یک سال گذشت و من متولد شدم…الان دیگه زنی شده ام مسوول تر..خدایی دارم واقعی تر….حالا میفهمم وجدان درد نداشته ام به خاطر بریدن سرشاخه های حساس روحم بوده است.. از آن رابطه کاملا فاصله گرفته ام حتی درسهای عقب افتاده ام را جبران کرده ام …با عشق ورزش میکنم تا از این بدهیکلی خلاص شوم .. خودم را بیشتر دوست دارم بدون اینکه نیاز داشته باشم در ارتباط با مردی شکارچی، “ توهمی از خوب دیده شدن” را تحمل کنم حتی باید اعتراف کنم که .منی که فکر میکردم هرگز از هیچ مردی جز “ او ” خوشم نخواهد آمد ، الان بلدم قلبم بلرزد…یعنی تازگیها بلدم بقیه را هم ببینم و فکر میکنم اینها یعنی تولدی دوباره
.خیلی درد کشیدی و تا جاییکه من میدانم ، این عالم صاحبی دارد که به دردکشیدگان ، پاداشی عجیب میدهد : قلب دوباره
الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور
خدا آشنای باورمندان است، ایشان را از تاریکی در میاورد به سمت به نور سوق میدهد

ref: http://doctorshiri.com/
(آخرین تغییر در ارسال: 2014-01-03, 03:24 AM توسط Dave_Doma.)
2014-01-03, 03:19 AM
پ.خ ارسال‌ها پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان